یکی از حل نشدنی ترین مسئله های زندگیم امیده.حتی نمیدونم چطور میشه تعریفش کرد.اینکه فک کنی ی روز خوب میاد،یا آخرش همچی درست میشه یا هرچی.یا اصن بعضیا معادل با زندگی میدوننش،اینجوری که اصلا بدون امید نمیشه زندگی کرد.ولی من فک میکنم ی چیزه کلیه.ینی به تک تک قسمتای زندگی مربوط میشه.بعضی وقتا امید داشتن
همه بدبختی ها از جایی شروع شد که اومدیم به خودمون بقبولونیم که نا امید و بی خیال شدن بعضی وقتا لازمه.خیلی وقتا سعی میکنم که دیگه ادامه ندم.که بی خیال بشم.ولی میدونی؟ نمیتونم.نمیشه! ی چند لحظه روی تخت لش میکنمو دوباره شروع میکنم.مسیری که تو چند سال آینده جلو روم میبینم رو تو ذهنم تصور میکنم و ی سوال
یک نفر
با دردت بمون و باهاش کنار نیا. اما درد چیه؟ درد اینه که این جسم خیلی وقته دیگه چیزی حس نمیکنه. چرا نباید به این درد عادت کرد؟ چرا باید باهاش موند؟ برای اینکه راه حلی براش پیدا کرد. واسه اینکه دوباره بشه حس کرد. اما بعدش چی؟ بعدش که دیگه دردی نبود چی؟ آیا وافعیت اینه که دیگه دردی وجود نداره؟ د
تا حالا چندتا فیلم،سریال،داستان یا اتفاق دیدین که طرف درخواست رحم داشته باشه و بهش رحم کنن.دست آخر تو همشون طرف با خفت باخته یا مرده.اینکه این درخواستو کنی ی چیز طبیعیه چون اولین و آخرین چیزی که انسان بهش فک میکنه در درجه اول بقاست اما اینکه طرف مقابل رحم نمیکنه غیر طبیعیه و خارج از انسانیت.بشریت مت
بعضی وقتا تلاش میکنی و نتیجه میگیری
بعضی وقتا تلاش نمی کنی و نتیجه نمیگیری
بعضی وقتا تلاش نمی کنی و نتیجه میگیری (خیلی کم پیش میاد)
بعضی وقتا هم تلاش میکنی و نتیجه نمیگیری (و این یعنی یک جای کار می لنگد)
همیشه گفتم و میگم که تلاش کردن فقط کافی نیست.مسیری که میری باید مشخص باشه وگرنه میشه فقط رفتن و
تابستون چند سال بعد
بیاین فرض کنیم :صبح از خواب بیدار میشی.هوا هنوز روشن نشده چون ساعت کاری رو جلو کشیدن و مجبوری زودتر از موعد سر کار بری.به خاطر کم آبی آب از ساعت 12 تا 8 صبح قطعه و نمیتونی صورتتو بشوری.کتری هم از اون طرف خالیه و این یعنی از چای هم خبری نیست.خلاصه با نون پنیر خالی خودتو سیر میکنی
خیلی خوبه که بعد ی مدت طولانی کم کم عواطفت برگردن
حس کردن خیلی خوبه ، خیلی خوب تر از خوب. حتی اگه ناراحتی باشه. ته ته ناراحتی حتی!
دیگه سرکوبشون نمیکنم.
دیگه تو خودم نمیریزم.
میپذریمشون. در آغوششون میگیرم. و امیدوارم...امیدوارم هرگز مثه قبل نشه.
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۵ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط یک نف
میرسد روزی خزان ما
دیروز رفتم دیدن بابابزرگ.بیرون تو ماشین نشسته بودم و به اصرار مامان رفتم.میدونی تو بیمارستان هم اینطوریه که زیاد به بیمارا نزدیک نمیشم.همینقدر که بعدا چهرشونم یادم نمیمونه.مخصوصا اونایی که یجورایی رفتنی هستن.فک میکنم به بابابزرگ هم همین حسو پیدا کردم.دیروز که دیدمش همون حس تو بیما